تبلیغات
زندگی
 
زندگی
 
 
دوشنبه 7 مرداد 1392 :: نویسنده : seddighi 13

به نام خدایی که خالق عشق است 
خدا قلب را آفرید و برای آن دو تپش قرار داد، تپش تن و تپش روح.
تپش تن، تپش قلب بود و تپش روح،
عشق، و این " دل " که مرکز خواستن است. این تمایل میان زمین و آسمان در نوسان است.
اگر به سوی شکم و شهوت گراید زمینی می شود و به سوی خرد و عقل، آسمانی، و علامت آسمانی بودن
عشق قداست است.
کدام عاشق در چشمان معشوق می تواند نگاه کند !؟ کدام ؟
چرا !؟
چون معشوق آسمانیست، سخت است نگاه در نگاه او...
زندگی با
عشق رنج است و بی عشق مرگ.
 اما رنج
عشق با امید وصال بسیار شیرین و گواراست. عشق را جز با رنج نفروشند.

خدایا! هدف عاشقی رسیدن به معشوق نیست، یاری ام کن دریابم هدف، عاشق پیشگیست نه رسیدن به معشوق.
معشوق بهانه است،
عشق هدف است.





نوع مطلب :
برچسب ها : مطالب زیبا وپر محتوا، عشق، هدف عشق، رنج عشق، عشق اسمانی، معشوق،
لینک های مرتبط :


جمعه 30 خرداد 1393 :: نویسنده : seddighi 13
در کشور من مردم با نفرت به صحنه ی بوسیدن دو عاشق نگاه می کنند اما با اشتیاق به صحنه ی اعدام یک شخص!!!
زیستن با این مردم وحشتناک است!!!




نوع مطلب :
برچسب ها : مردم، اعدام، عشق، بوسیدن، زیستن، وحشتناک، صحنه،
لینک های مرتبط :


سه شنبه 16 اردیبهشت 1393 :: نویسنده : terme 21

روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو 3 پند می دهم که کامروا شوی
اول اینکه سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری
دوم اینکه در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی
سوم اینکه در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی !!! 
پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟ 
لقمان جواب داد
اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که میخوری طعم بهترین غذای جهان را می دهد
اگر بیشتر کار کنی و کمی دیرتر بخوابی در هر جا که خوابیده ای احساس می کنی بهترین خوابگاه جهان است
و اگر با مردم دوستی کنی و در قلب آنها جای می گیری و آنوقت بهترین خانه های جهان مال توست...

 





نوع مطلب :
برچسب ها : پند، لقمان حکیم، اموزنده،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت !
پرسیدند : چه می کنی ؟
پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد !
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی ؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد !

 





نوع مطلب :
برچسب ها : رفاقت، تلاش برای دوست، عبرت، گنجشک،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

 

وقتی که ما ایرانیا میخوایم کسی رو ستایش کنیم؛

عجب نقاشیه نکبت

چه دست فرمون داره توله سگ

چه صدایی داره کثافت

چه گیتاری میزنه ناکس

استاده کامپیوتره لامصب

عجب گلی زد بی وجدان

بی شرف کارش خیلی درسته

دوستت دارم وحشتنـــــاک

وقتی که میخوایم ناسزا بگیم یا نیش و کنایه بزنیم ؛

برو شازده…؟

چی میگی بامعرفت …؟

آخه آدم حســـابی…؟

چطوری آی کیو…؟

به به استاد معظــــم…؟

کجایی با مرام…؟

آقای محترم…؟

برو دکتـــر برو…؟

.

.

.

بیاندیش … نخند

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ما ایرانیا، تعریف کردن ایرانی، بیندیش، تعریف و تمجید،
لینک های مرتبط :


چهارشنبه 21 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

یک داستان واقعی

این یک داستان واقعی است که در ژاپن اتفاق افتاده.
شخصی دیوار خانه اش را برای نوسازی خراب می کرد. خانه های ژاپنی دارای فضایی خالی بین دیوارهای چوبی هستند. این شخص در حین خراب کردن دیوار در بین آن مارمولکی را دید که میخی از بیرون به پایش فرو رفته بود.
دلش سوخت و یک لحظه کنجکاو شد. وقتی میخ را بررسی کرد متعجب شد؛ این میخ ده سال پیش، هنگام ساختن خانه کوبیده شده بود!!!
چه اتفاقی افتاده؟
در یک قسمت تاریک بدون حرکت، مارمولک ده سال در چنین موقعیتی زنده مانده!!!
چنین چیزی امکان ندارد و غیر قابل تصور است.
متحیر از این مساله کارش را تعطیل و مارمولک را مشاهده کرد.
در این مدت چکار می کرده؟ چگونه و چی می خورده؟
همانطور که به مارمولک نگاه می کرد یکدفعه مارمولکی دیگر، با غذایی در دهانش ظاهر شد!!!
مرد شدیدا منقلب شد.
ده سال مراقبت. چه عشقی! چه عشق قشنگی!!!
اگر موجود به این کوچکی بتواند عشقی به این بزرگی داشته باشد پس تصور کنید ما تا چه حد می توانیم عاشق شویم، اگر سعی کنی

 





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان واقعی، واقعیت، عشق، وفاداری،
لینک های مرتبط :


یکشنبه 18 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

امروز ظهر شیطان را دیدم

نشسته بر بساط صبحانه و آرام لقمه برمیداشت… 

گفتم: ظهر شده، هنوز بساط کار خود را پهن نکرده ای؟ بنی آدم نصف روز خود را بی تو گذرانده اند… شیطان گفت: خود را بازنشسته کرده ام. پیش از موعد

گفتم:… به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟ 

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟ 

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی ....!!!

 





نوع مطلب :
برچسب ها : عبادت، داستانک، داستان عبرت اموز، انسان، شیطان،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

کی اول؟؟

اینایی که با موبایل بهشون زنگ میزنی و یهو قطع میشه وسطش،

 

بعد دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله، میفهمی اون داره تو رو میگیره،

 

بعد یه کم صبر میکنی اون زنگ بزنه هیچ خبری نمیشه،

 

میفهمی اون زنگ زده دیده اشغاله فهمیده تو داری زنگ میزنی،

 

صبر کرده تو زنگ بزنی،

 

بعد تو دوباره زنگ میزنی میبینی اشغاله،

 

میفهمی صبرش تموم شده و تصمیم گرفته خودش زنگ بزنه،

 

دوباره صبر میکنی و همین طوری این داستان ادامه داره،

 

خو لامصب میبینی که من زنگ زدم از اول

 

قطع شد صبر کن خودم میگیرم چرا رو اعصاب خودت و خودم رژه میری؟

 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : کی اول، باحال، مطلب جالب، متن طنز، تلفن زدن،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

ارزونی .. یا...؟؟؟؟

چه کسی می گوید:

 

که گرانی شده است؟ دوره ارزانی است!

 

دل ربودن ارزان، دل شکستن ارزان!

 

دوستی ارزان است! دشمنی ها ارزان، چه شرافت ارزان!

 

تن عریان ارزان!آبرو قیمت یک تکه نان، و دروغ از همه چیز

ارزان تر!

 

قیمت عشق چقدر کم شده است، کمتر از آب روان!

 

و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هرانسان..

 

 


 

 

 





نوع مطلب :
برچسب ها : ارزونی، مطلب اجتماعی، شعر اجتماعی، عبرت، انسان، شعر اموزنده،
لینک های مرتبط :


شنبه 10 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21

·  ؟

· یه روز یه استاد فلسفه میاد سر کلاس و به دانشجوهاش میگه: «امروز میخوام ازتون امتحان بگیرم ببینم درسهایی رو که تا حالا بهتون دادمو خوب یاد گرفتین یا نه...!»
بعد یه صندلی میاره و میذاره جلوی کلاس و به دانشجوها میگه: «با توجه به مطالبی که من تا به امروز بهتون درس دادم، ثابت کنید که این صندلی وجود نداره!»
دانشجوها به هم نگاه کردن و همه شروع کردن به نوشتن روی برگه.
بعد از چند لحظه یکی از دانشجوها برگه شو داد و از کلاس خارج شد.
روزی که نمره ها اعلام شده بود، بالاترین نمره رو همون دانشجو گرفته بود!
اون فقط رو برگه اش یه جمله نوشته بود: «کدوم صندلی؟»





نوع مطلب :
برچسب ها : امتحان، فلسفه، استاد، داستان جالب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13

یک روزمسئول فروش ،منشی دفتر و مدیرشرکت برای ناهاربه

سمت سلف سرویس قدم می زدند.

ناگهان چراغ جادویی روی زمین پیداکرده،

آن را لمس می کنندوغول چراغ ظاهرمی شود.غول میگه:

من برای هرکدام ازشمایک آرزو رابرآورده می کنم...

منشی می پره جلو ومیگه:«اول من ،اول من!...

من میخوام که توی باهاماس باشم،سوار یه قایق بادبانی شیک وهیچ نگرانی وغمی از

دنیانداشته باشم.»...پوووف!منشی ناپدیدمیشه...


سپس مسئول فروش می پره جلو ومیگه:«حالا من ،حالا من!...من میخوام توی هاوایی

کنارساحل لم بدم،یه ماساژورشخصی داشته باشم و یه منبع بی انتهای نوشیدنی

خنک وتمام عمرم حال کنم.»...پوووف!مسؤل فروش هم ناپدیدمیشه...


سپس غول به مدیرمی گوید:حالانوبت توئه...مدیرمیگه:«من می خوام که اون دوتا

هردوشون پس ازناهار توی شرکت باشن»!


نتیجه اخلاقی اینکه همیشه اجازه دهید اول رییس تان صحبت کند! 
نیشخند





نوع مطلب :
برچسب ها : داستان، داستانک، داستان کوتاه،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13




نوع مطلب :
برچسب ها : عکس زیبا،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13
پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13




نوع مطلب :
برچسب ها : عکس، عکس زیبا، تصاویرقشنگ، سیب،
لینک های مرتبط :


پنجشنبه 8 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13
مرا کسی نساخت ، خدا ساخت . نه آنچنان که کسی می خواست ، که من کس نداشتم . کسم خدا بود ، کس بی کسان. 



نوع مطلب :
برچسب ها : دکتر شریعتی، علی شریعتی، مزینان، شاهدان کویر مزینان، عشق ابادی کوچک،
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اسفند 1392 :: نویسنده : terme 21


پدرم میگفت:

محبتت را به برگ ها سنجاق مزن

که باد با خود می بَرد...

محبتت را به آب جویی بریز

که با ریشه ها عجین شود...

ریشه ها هرگز اسیر باد نیست...

                              

                          مادرم میگفت:

                          پروانه ی محبتت را

                          به تار عنکبوتی بینداز که سیر نباشد...

                          محبتت را به خانه ی دلی بنشان

                          که خیال بیرون شدن ندارد...





نوع مطلب :
برچسب ها : پدر، مادر، مادر مهربان، پدر عزیز،
لینک های مرتبط :


شنبه 3 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13
فرق عشق و دوست داشتن این است که عشق در لحظه پدید می اید ولی دوست داشتن در امتداد زمان...



نوع مطلب :
برچسب ها : عشق، تفاوت عشق و دوست داشتن، دوست داشتن، دوستم داشته باش، معنی عشق واقعی،
لینک های مرتبط :


جمعه 2 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13
" آنكه می‌تواند ، انجام می‌دهد،آنكه نمی‌تواند انتقاد می‌كند "



نوع مطلب :
برچسب ها :
لینک های مرتبط :


جمعه 2 اسفند 1392 :: نویسنده : seddighi 13
" ما ندرتاً دربارۀ آنچه که داریم فکر می‌کنیم ، درحالیکه پیوسته در اندیشۀ چیزهایی هستیم که نداریم "  



نوع مطلب :
برچسب ها : ما، دوستان،
لینک های مرتبط :




( کل صفحات : 4 )    1   2   3   4   
درباره وبلاگ



مدیر وبلاگ : seddighi 13
نویسندگان
نظرسنجی
طرفدار چه تیم باشگاهی هستید؟










طرفدار چه تیم باشگاهی هستید؟










جستجو

آمار وبلاگ
کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :